زخمی این دیکتاتور جسم لعنتی
زخم مي زنند ، حرفهايي كه
انتظار نجات شب هاي گره خورده به تقويم را
از يك گم شده ي تنها دارند!
درد دارند ، لبخندهايي كه
به فاصله پلك زدن ِ هر بغض
به ختم تمام ِ غمهايت
مي انديشند!
زجر مي دهند ، نگاه هايي كه ميان سكوت شيواي لبهايت
هيچ چيز بين چشم هايي كه فرياد مي زنند ؛
پيدا نمي كنند!
عذاب مي دهند ، فكرهايي كه
ميان قصه هاي هزار و يك شبِ تنهايي ات
خواب را از چشمهاي پر باورت
مي دزدند!
شكــنجه مي كنـند ،
نفس هاي بي دليلي
كه ديكتاتور اين جسم لعنتي شده اند!
کاش بودی این دل ارام نمیگیرد
باز هم دلتنگم..
باز هم یاد پدر و نبودش روحم را آزار می دهد ..
کجاست او که آغوشش لحظه ای هم مرا در بر نگرفت ..
دلم او را میخواهد ..
دلم بهانه گیر شده ..
بی صدا میگریم در این شب تلخ ..
بغض امانم را بریده ..
اشک بی محابا جاری می شود اما ..
از دردهای دلم کم نمی شود ..
من او را می خواهم ..
من پدرم را می خواهم ..
داغی بر دلم هست از نبود عزیزانم ..
که با اشک هم مداوا نمی شود ..
من بی او چگونه سر کنم؟ ..
دردهایم را به که بگویم که میدانم جز پدر کسی انیس و مونس نیست ..
کاش بود ...
خاکم کنید

چرا مـرا خـاک نمـیـکنیـد
تـنـم سـرد است
سـرد...
احسـاسـاتـم یـخ زده اسـت
قـلبـم نـمـی زنـد
مـغـزم فـاسـد شـده اسـت
فـقـطـ نـفـس مـیکشـــم
واکسیـژن هـوا را حـرام میکنـم
در خـاک بـه سـر بـردن میـان کـرم هـا ارزشـش بیـشـتر است
از بـودن در کنـار موجوداتــی کـه اسـم خودشـان را
گـذاشـتـه انــد انسـان خســتـه شـده ام
خاکم کنید تا به پدرم برسم
به افتخار برف
برایت هر جا هستی دعا میکنم
وای وای
وای از خیال تو
وقتی می آید دلم را گرم میکند و چایم را سرد !
نمیخواستم ایینجوری بشه
ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿـــﺪ
ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤـــﯿﺪ ,
ﺗﺎ
ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒـــــــﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ ...
ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ . . .
ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ
ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﮐﻢ
ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨــــــﺪ
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑــﺪ ﺑﻮﺩ
ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻕِ ﺧﻮﺏ
ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ
ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ
ﺷﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ...
ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ
تقدیم به همه کسانی که در وبلاگم هستند و دوستشان دارم از جمله مخاطب خاص
به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.
به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.
به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.
من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.
به افراد دور و بر خود فکر کنید ...
کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.
قدر لحظات خود را بدانید.
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !"دیروز"
گذشته است؛
و
"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.
لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.
اندکی فکر کن ...
لظفا ..//
دلگیرم
دست و پا بسته ام
از آدمها و روزگارش
این منم که خسته ام
منی که همیشه خوب بودم و خندان
منی که همیشه خندهایم مثالی بود
به مثال ضرب المثل!
نمیتوانی بفهمی
و البته برایم عجیب نیست
چون
تو...
من...
نیستی
پس قضاوتم نکن
افسوس
ﮐﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺳﻪ ﻧﻘﻄﻪﻫﺎﯼ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﺟﻤﻠﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ…
ﻫﻤﯿﺸﻪ
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﺗﺎ ﺑﻐﺾﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻟﺮﺯﯾﺪﻥ ﭼﺎﻧﻪﺍﺕ ﺑﻔﻬﻤﺪ…
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﺑﻔﻬﻤﺪ…
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﯼ، ﺑﻔﻬﻤﺪ…
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪﮔﯿﺮ ﺷﺪﯼ ﺑﻔﻬﻤﺪ…
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ…
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺁﻭﺭﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ و ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺑﻔﻬﻤﺪ…
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ…
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ…
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﮕﯿﺮﯼ…
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ…
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ،ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﯾﺪﻥ،ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ…
ﺁﺭﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ…
ولی…
ولی…


















