op3w0xtd4h0g7uvgmh5.jpg

 

 

من خوبم !

تنها حیرانم !

حیران این دل پریشان که نمیدانم چرا همه اش

بی تاب تو میشود ...

هی بغض هایش را ته کمد پنهان میکنم تا شاید

 دست از آشفتگی بردارد اما ...

مدام بی تاب تر میشود !

دیوانه تو را میخواهد !!!

این همه نبودن کم اش است باز هم می خواهد در تو حل شود

هرچه میگویم تمامش کند ! نمیکند !

دیگر نه منطق سرش میشود نه نبودن تو !

دیگر حتی نمیتوانم به آمدن باران سرش را گرم کنم !

بی تعارف بگویم !

خیلی وقت است که میدانم دیگر مال خودم نیست !

اصلا از آغاز هم میدانستم مال من نیست !

بگذریم !

دلم برای خودم و خودت میسوزد !

دل خوش کرده ایم به دلتنگیهایی که میدانیم

آخرش تنها حسرت دارد و یک عمر یلدا !

دل خوش کرده ایم به همین بودن های در مه !

دل خوش کرده ایم به لمس نگاه هم !

غریبانه آب میشویم و دم نمیزنیم !

حتی به سرنوشت هم بد وبیراه نمیگوییم !

کاش لااقل خودمان را خالی میکردیم !

اینطور نگاهم نکن ...

باور کن من خوبم !

فقط نمیدانم چرا باز این بغض حنجره ام را میسوزاند !

فقط نمیدانم چرا باز دستهایم میلرزند و چشمهایم ...

تو بهتر میدانی چشمهایم حالا به چه روزی افتاده اند !

ای کاش بودی و باز خودت را در این دریایی که ساخته ام میدیدی !

کاش بودی و لرزش این دستها را لمس میکردی !

آنوقت حتما باز زمزمه میکردی ؟!

و من میگفتم چرا باور نمیکنی من خوبم؟!

من صبوری میکنم اما میدانم راه به جایی ندارم

دلتنگم و باز گمان نکن که دلیل دیگری باید بیابم برای

دلتنگیهایم گاه و بی گاهم !

تو نزدیکترین دلیلی ...

این بغض تو را کم دارد ...

این دستها تو را کم دارد ...

این چشمها تو را کم دارد ...

 

و فردایم !!!