194112_v5q6snh5.jpg

 

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست

 

برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست

 

برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است که شاید برگردی..

 

برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

 

برای تویی که ندیدنت سخت ترین شکنجه من است......

 

برای تویی که یادت معنای بودنم است و

برای تویی که  نبودنت معنای سوختنم است..

برای تویی که تنها آرزویم دوباره دیدنت است..

بگوبابا  بگو کجایی

وقتی می پرسیدند...

چه آرزویی داری...؟؟؟

هزاران آرزوی رنگارنگ را کنار هم می چیدم...

اما امروز...

وقتی به آرزوهایم فکر می کنم...

نمی دانم بخندم... یا گریه کنم...

آخر همه آرزوهای من... با بابام بودند که معنا داشتند...

دیگر آرزوهایم رنگشان را باخته اند...

چیزی را کم دارند...

وقتی آرزوهایم را... منهای بابام می بینم...

قلبم می ایستد...

دیگر نمی زند...

زندگی بی معنا می شود...

حالا فقط یک آرزو دارم... http://www.parsiblog.com/Images/Emotions/22.gif

آرزو دارم... زمان مردنم...بابام... بیاید... بالای سرم...

من تمام آن آرزوهای رنگارنگ را... با بابام... دفن کردم...

باباجونم... بی تو آرزوهایم بی رنگند...

باباجونم...

تمام آرزوهایی که داشتم... فدای تمام آرزوهایی که در سینه ات بردی..ای کاش میشد... http://www.parsiblog.com/Images/Emotions/22.gif

من هم... مثل علاءالدین...

چراغ جادویی داشتم...

یا مثل آن پسر نجار...

انگشتر سحرآمیزی...

آنگاه... تنها یک آرزو داشتم...

و آنهم...

داشتن همیشگی بابام بود... 

 

پدرجان... بی تو روزگارم درهم است...